نفس ما مهتابنفس ما مهتاب، تا این لحظه 7 سال و 5 ماه و 15 روز سن دارد

فرشته کوچولوی ما مهتاب

عزیزترینم تولدت مبارک....

آخی یاد اینجا و دوستای قدیمیش بخیر ...چقد سوت و کور شده ...دیروز تولدت بود عزیزترینم و یاد وبلاگت منو کشوند اینجا ...دو ساله که تولدت ماه رمضون میوفته و امسالم چون دو روز دیگه عید فطره گذاشتیم که اون روز یه جشن مختصر بگیریم برات ..فقط خواستم بدونی ارزشمندترین دارایی منی تو این دنیا و روزی هزار بار از خودم میپرسم اگه تورو نمیداشتم میخواستم چجوری زندگی کنم ..عاشقتم عزیزترینم ،مهربونم همدمم..همیشه بمون ،برای من ..شاد و زیبا و سربلند
13 تير 1395

زیباترین روز خدا..

 عزیزترینم ،یگانه ام ،دردانه ام ،وجودم امروز روز شکفتن توست و آغاز من ، من با تو شروع شده ام ،این را بعد از آمدنت دانسته ام ، عاشقانه میپرستمت و همه وجودم را پیشکشت میکنم دخترم                    امسال هم تولدت در ماه مبارک رمضانه و من تصمیم گرفتم بعدش یه تولد مفصل برات بگیریم با کلی رقص و شادی انشائ الله ..خیلی وقته پست نذاشتم برای وبلاگت عزیزم  امروز جبران میکنم  سال 94 برای من سال بسیار زیبا و پرخیری بوده و امیدوارم تا انتها همینطور باشه ،این عکس مربوطه به عروسیه خاله زهرا که هر چند خیلی هول هولکی بود ولی واقعا خوش گذشت و بهترین شب سال بود برامون ،امیدوارم خ...
12 تير 1394

آمد بهاران..

ماه قشنگ من سلام..یک ماه از تحویل سال 94 میگذره و من امروز تونستم وبلاگتو بروز کنم ، امسال شروع قشنگی داشت ، لحظه ی تحویل سال خواب بودی و من و بابا مصطفی شمع روشن کردیمو قرآن بدست گرفتیم و برای خونواده ی کوچیکمون از خدا بهترینها رو خواستیم..امسال چهارمین عید ما کنار تو تحویل شد از چند روز قبل ذوق داشتی برای سفره ی هفت سین و مرتب آهنگ عمو فیروزو میذاشتیو خوشحال بودی بابت اومدن عید و از همه بیشتر اومدن بچه های عمو و عمه و داییها که همیشه ازشون دوری..روزهای تعطیلات رو هم در کنار همه گذروندیم و همه چی آروم و دوس داشتنی بود بخصوص تو که نسبت به سال قبل خیلی در مهمونیها خوب و خانوم شده بودی و من خیی لذت بردم ..درست بعد از روز سیزده بدر ویروس سختی ...
31 فروردين 1394

اولویت های زندگی....

  نمای اول: ساعت ده صبحه،دخترت با چشمای پف کرده از اتاق میاد بیرون و میپره بغلت و میگه آخ جون مامانی تو هستی نرفتی سر کار ؟! بغلش میکنیو میگی عزززیزم ساعت یک میرم ! خودشو بیشتر میچسبونه بهت و میگه نرو خواهش میکنم ،توام غرق بوسه اش میکنی و دلت میخواد تا ابد بغلش باشی ولی قبل رفتن به اداره یه کوه کار داری ! میپری آشپزخونه و مدام به دختر کوچولوت که مثل پروانه دوروبرت میچرخه نق میزنی که مامان دیرم شد ول کن دیگه !!  نمای دوم : دوستات دارن توی وایبر پیغام میدن ، درددل میکنن ،جوک میگن ، راجبه خرید عید و برنامه هاش سوال میکنن ،توام با وجود همه ی کارات تند و تند میخونی و جواب میدی و باز میری سراغه غذای روی گاز یا ظرفای نشسته...
6 اسفند 1393

خدایاا دوست داریم....

امروز روز خیلی خوبیه برام ،علاوه بر اینکه 43 امین ماهگرد فرشته مهربون و دوست داشتنیه خونمونه ،مشکلی که باعث شده بود چند وقت آرامش روحیم بهم بریزه برطرف شد و من فقط میتونم بگم خدااااایا شکرت.... میدونم میدونم باز خیلی فاصله افتاد بین پستام ولی دلم میخواست با خوشحالی بیام سراغ وبلاگت ..از شروع زمستون امسال منتظر برف و درست کردن یه آدم برفی با دماغ هویجی بودی .یه روز صبح که بیدار شدم و حیاطو نگاه کردم از ذوق بیدارت کردم و تو هم با خوشحالی پریدی بغلمو از پشت پنجره بارش برفو تماشا کردیو گنجشکک اشی مشی میخوندی منم آمادت کردمو با هم رفتیم توی کوچه برف بازی و با هم یه آدم برفیه کوچولو درست کردیم هر چند اونروز هویچ نداشتیم ولی همونم غنیمت بود و حس...
12 بهمن 1393

خداحافظ آذر دوست داشتنی ..

بازم سلام عشق من...ماه قشنگ منم رو به اتمامه ..ماه تولد من ..زندگی موهبت بزرگیه عزیزم و تولد برای من آغاز این موهبت و زندگیه قشنگیه که بودن کنار تو و مصطفای عزیزمو برام مقدر کرده..مهتابم عاشق زندگی باش با همه ی ابعادش ،خوبی و بدی ،دارایی و نداری ،سلامت و مریضیش و غم و سختیش..زندگی نعمت بزرگیه و ستودنی ..تا میتونی عاشق باش و به دنیا عشق بده که زندگی مفهومی غیر این نداره..شاد باش و بذار گرمای لبخندت همه ی یخها رو آب کنه.. عزیز دلم مقاومتت برای مهد رفتن بالاخره نتیجه داد و یه روز صبح که میخواستم حاضرت کنم بری مهد با چشمای گریون گفتی میخوام تو خونه باشم و بخوابم..منم گفتم باشه بذار بخوابه ،تلویزیونو برات روشن کردیم و صبحانه و میوه هم گذاشتیم ...
25 آذر 1393

عشقی که با گذر هر روز بزرگتر میشود...

رسیدیم به اول آذر ..پاییز هم به ماه آخرش رسید..واقعا در تعجبم ازین گذر بی محابای روزها و شبها...زندگی با تمام توانش در جریانه وما که غرق این جریان سیال و زلال و پر فراز و نشیب هستیم...و تو دخترک زیبای من که هر روز زیباتر و تواناتر از قبل به زندگیه ما لبخند میزنی.. 12 آبان امسال نتونستم برات پست بذارم ولی شدیدا به یاد 12 آبان سه سال پیش بودم...هوا و عطر وبوی خونه منو میبرد به اون روزای لعنتیه دوس داشتنی..حالت تهوعای تموم نشدنی و به هر بهانه..ویاری که به خونه و بابا داشتم ! ...یه ماهی که نتونستم پامو تو خونمون بذارم و مامان که همیشه با محبت تموم سفره رو توی آفتاب حیاط مینداخت و نعناهای تازه ی باغچه رو میچید تا بلکه بتونم یه لقمه غذا بخورم ....
30 آبان 1393

در گذر ایام...

سلام به دختر قشنگم.. بازم پستم دیر شد !  آبانماه هم به دهمین روزش رسید،فصل زیبای من شروع شده و امسال با مهد رفتنت حس و حال دیگه ای داره،مهد رفتنت بهتر شده ولی احتمالا باز پرستار بگیریم آخه صب بیدار شدن تو این هوای سرد که قراره سردترم بشه برات سخته و دلم نمیاد بیدارت کنم. مهدتو دوس داری و این منو مردد می کنه واسه تصمیمی که دارم ..دوستای زیادی پیدا کردی و مربیاتم دوس داری مخصوصا خاله حلیمه رو.اسم دوستاتم ایناس : قوریا (پوریا  ) پریشان (پریسا ) عدسی ( مهدیس  ) و... شعرای خیلی خوشگلی یاد گرفتی و همیشه برام میخونی و منم کلی کیف میکنم مخصوصا که با اون ریتم مخصوص مهد میخونیش وکلی قند تو دلم آب میشه.. واسه آزمایشای تبت ...
10 آبان 1393

دو هفته ی پرمشغله

سلام مهتابم ،با اینکه قول داده بودم زود زود برات بنویسم ولی این دو هفته واقعا نتونستم از یه طرف اداره درگیر بودم بخاطر طرح همکدی تلفنها و تو روز اجرای طرح 20 ساعت کامل مرکز بودم و تو و بابایی با هم بودینو بدون من خوابیدین ،از طرف دیگه هم پرستارت گفته بود از اول مهر نمیتونه بیاد و ما هم تصمیم گرفتیم مهدو امتحان کنیم ،این وسط کارای ثبت نام و آشناییت با مهد و احضار شدنای وقت و بی وقتم به اداره برام فرصت نوشتن نذاشته بود.عزیزکم الان یه هفته س که میری مهد البته نه منظم ،روز اولی که میخواستم ببرمت شیفت عصر بودم و قرار بود بیدار که شدی با هم دوساعت بریم و برگردیم در همین حین احضار شدم به اداره و هنوز یه ربع با هم تو مهد نبودیم که خیلی راحت باهام خد...
13 مهر 1393

آینده !

- سفره رو میندازم ،کنارش چهارزانو و مرتب میشینه ،با دیدن غذا میگه به نظر خوشمزه میاد ! من چند واحد قند و نبات به خونم تزریق میشه ،همونجوری که تمیز و خوشگل لقمه لقمه غذا میذاره دهنش حواسشم به تلویزیونه و چنان غرقشه که متوجه من نیست که چجوری محو تماشاشم ! محو چشاش که با حرکت تصاویر این ورو اونور میرن !وبا هر آهنگ موزونی گردن و کمرشه که تکون تکون میخوره و من که از دیدن اینا سیر نمیشم و با خودم میگم :فسقلی تو کی اینقد بزرگ شدی ؟! ...ترجیح میدم چیزی نخورم چون همینجوریشم واحد واحد قند و کیلو کیلو وزنه که داره به بدنم اضافه میشه !! -با همکلاسیه دانشگام حرف میزدم ،میگفت میخواد بعد مهاجرتش بچه دار بشه ،میخواد بچه اش اونور بدنیا بیاد و مدرسه بره...
23 شهريور 1393