فرشته کوچولوی ما مهتاب
برای عشقم..وبرای تمام لحظات شیرینی که برام رقم زد...

آخی یاد اینجا و دوستای قدیمیش بخیر ...چقد سوت و کور شده ...دیروز تولدت بود عزیزترینم و یاد وبلاگت منو کشوند اینجا ...دو ساله که تولدت ماه رمضون میوفته و امسالم چون دو روز دیگه عید فطره گذاشتیم که اون روز یه جشن مختصر بگیریم برات ..فقط خواستم بدونی ارزشمندترین دارایی منی تو این دنیا و روزی هزار بار از خودم میپرسم اگه تورو نمیداشتم میخواستم چجوری زندگی کنم ..عاشقتم عزیزترینم ،مهربونم همدمم..همیشه بمون ،برای من ..شاد و زیبا و سربلند

مامان مریم ~ ~ يکشنبه 13 تير 1395

 عزیزترینم ،یگانه ام ،دردانه ام ،وجودم امروز روز شکفتن توست و آغاز من ، من با تو شروع شده ام ،این را بعد از آمدنت دانسته ام ، عاشقانه میپرستمت و همه وجودم را پیشکشت میکنم دخترم 

               

 


~ Continue ~
مامان مریم ~ ~ جمعه 12 تير 1394

ماه قشنگ من سلام..یک ماه از تحویل سال 94 میگذره و من امروز تونستم وبلاگتو بروز کنم ، امسال شروع قشنگی داشت ، لحظه ی تحویل سال خواب بودی و من و بابا مصطفی شمع روشن کردیمو قرآن بدست گرفتیم و برای خونواده ی کوچیکمون از خدا بهترینها رو خواستیم..امسال چهارمین عید ما کنار تو تحویل شد از چند روز قبل ذوق داشتی برای سفره ی هفت سین و مرتب آهنگ عمو فیروزو میذاشتیو خوشحال بودی بابت اومدن عید و از همه بیشتر اومدن بچه های عمو و عمه و داییها که همیشه ازشون دوری..روزهای تعطیلات رو هم در کنار همه گذروندیم و همه چی آروم و دوس داشتنی بود بخصوص تو که نسبت به سال قبل خیلی در مهمونیها خوب و خانوم شده بودی و من خیی لذت بردم ..درست بعد از روز سیزده بدر ویروس سختی گرفتی و یه هفته تب و بیقراری داشتی و خدارو شکر که همه چیز گذراس و اون روزای سختم گذشت ..خلاصه اینکه بهار امسال برامون قشنگ و آروم بود و امیدوارم امسال برای همه پر از شادی ،آرامش ،سلامت و عافیت باشه..

                        


~ Continue ~
مامان مریم ~ ~ دوشنبه 31 فروردين 1394

  نمای اول:

ساعت ده صبحه،دخترت با چشمای پف کرده از اتاق میاد بیرون و میپره بغلت و میگه آخ جون مامانی تو هستی نرفتی سر کار ؟! بغلش میکنیو میگی عزززیزم ساعت یک میرم ! خودشو بیشتر میچسبونه بهت و میگه نرو خواهش میکنم ،توام غرق بوسه اش میکنی و دلت میخواد تا ابد بغلش باشی ولی قبل رفتن به اداره یه کوه کار داری ! میپری آشپزخونه و مدام به دختر کوچولوت که مثل پروانه دوروبرت میچرخه نق میزنی که مامان دیرم شد ول کن دیگه !! 

نمای دوم :

دوستات دارن توی وایبر پیغام میدن ، درددل میکنن ،جوک میگن ، راجبه خرید عید و برنامه هاش سوال میکنن ،توام با وجود همه ی کارات تند و تند میخونی و جواب میدی و باز میری سراغه غذای روی گاز یا ظرفای نشسته ...! بحث گل گرفته و این وسط دخترت همش میگه مامان یه لحظه بیا تو اتاقم ! مامان بهم آب میدی ! مامان برام کارتون میذاری ! مامان جیش دارم ! مامان میای برام نقاشی بکشی ؟! یه لحظه از کوره در میریو میگی واااای مامان کچلم کردی چه خبرته ؟! نمیبینی چقد کار دارم ؟ اگه گذاشتی یه دیقه تو حال خودم باشم !

نمای سوم :

عصر شیفت بودی و ساعت 8 رسیدی خونه ..روی مبل نشستی و با جدیت سریال مورد علاقه تو میبینی با شوهرت ..دخترت که چند ساعت ازت دور بوده و حالا تو رو پیدا کرده همش از سروکولت بالا میره و برات حرف میزنه و به هر طریقی میخواد حواستو متوجه خودش کنه ..توام کلافه میگی مامان چقد حرف میزنی اگه گذاشتی یه کلمه از سریالو بفهمم..

نمای چهارم :

وقته خوابه ، دختر کوچولوت که از صب تو خونه بوده و همه ی انرژیاش تو وجود کوچولوش جا مونده هر کاری میکنه که نخوابه ، مامان جیش دارم ! مامان مسواک نزدم ! مامان جوجومو میخوام ! مامان لاکی ام میخوام ! آب میخوام ! مامان میشه بغل تو بخوام ؟ بله مامان فقط بخواب ! مامان دستتو میشه بگیرم ! بیا مامان جان اذیت نکن دیگه بخواب ! در حالیکه دستتو گرفته :مامان خیلی دوست دارم ! باشه عزیزم منم دوست دارم حالا بخواب ! بذار  بوست کنم ! ای واااای بخواب دیگه دخترم !!!!

نمای پنجم :

چشاتو میبندی و دیگه جواب سوالای پشت سر همشو نمیدی تا بخوابه ...ده دیقه بعد چشاتو باز میکنی تا ببینی بالاخره خوابید یا نه ؟ که چشت میوفته به دو تا چشم تیله ایه سیاه که ذل زدن به چشای بسته ی تو و تو سکوت و تاریکیه خونه دارن عاشقونه نگات میکنن ! اشک میدوئه تو چشات ! ولی لبخند میزنیو توام ذل میزنی بهشون ..دستشو محکم تو دستت فشار میدیو میبری میذاریش رو قلبت و خدارو برای داشتنش هزار بار شکر میکنی ! چشای خوشگلش گرم میشه و آروم میخوابه ! اونوقته که سر تا پاشو غرق بوسه میکنیو اشک میریزی !

چقدرررر براش کم گذاشتی ،چقدر همه چیو تو اولویت گذاشتی الا فرزندت و احساساتش ،چقدر شکستنی و نیازمند عشقند و تو همیشه درگیر ، چقدر تنهان !! چقدر خودخواهیم ! چقدر ....

خدایا همونطور که بهمون لیاقت داشتن همچین فرشته هایی رو دادی لیاقت بده از وجودشون لذت ببریم ! لیاقت بده بفهمیم اولویت های زندگیمون چیان ! کمک کن شرمنده ی تو و فرشته های نازنینت نشیم !                                                                         

مامان مریم ~ ~ چهارشنبه 6 اسفند 1393

امروز روز خیلی خوبیه برام ،علاوه بر اینکه 43 امین ماهگرد فرشته مهربون و دوست داشتنیه خونمونه ،مشکلی که باعث شده بود چند وقت آرامش روحیم بهم بریزه برطرف شد و من فقط میتونم بگم خدااااایا شکرت....

میدونم میدونم باز خیلی فاصله افتاد بین پستام ولی دلم میخواست با خوشحالی بیام سراغ وبلاگت ..از شروع زمستون امسال منتظر برف و درست کردن یه آدم برفی با دماغ هویجی بودی .یه روز صبح که بیدار شدم و حیاطو نگاه کردم از ذوق بیدارت کردم و تو هم با خوشحالی پریدی بغلمو از پشت پنجره بارش برفو تماشا کردیو گنجشکک اشی مشی میخوندی منم آمادت کردمو با هم رفتیم توی کوچه برف بازی و با هم یه آدم برفیه کوچولو درست کردیم هر چند اونروز هویچ نداشتیم ولی همونم غنیمت بود و حسابی شارژت کرد هر چند عصر و فردای اونروزم با بابایی و مامانی بزرگم جداگونه آدم برفی درست کرده بودی و حسابی دلی از عزا درآورده بودی.

تو این مدت یه سفر کوچولوی سه روزه هم به مشهد داشتیم و از شانست روز آخر (که مصادف بود با 42 امین ماهگردت )که بردیمت حرم حسابی کولاک و برف بود دقیقا اتفاقی که تو هر سه سال حضورت در حرم میوفته !قصد کرده بودم که حتما حتما یه روز ببرمت شهر بازی و بالاخره با وجود ذیق وقت و دیدوبازدیدای زیاد یه روز عصر با سینا و سارا و زن عمو رفتیم شهر بازی و حسابی خوش گذروندین و همین لذت این سفر کوتاهو چند برابر کرد.

خدا رو شکر میکنم بابت اینکه اونقد مارو دوس داره که خودمونم نمیفهمیم ! خدارو شکر میکنم که روزای بد تموم شدنین ..خداروشکر میکنم که توی روزای سخت و سنگین دوستانی داری که بهت دلگرمی بدن...خداروشکر که خدایی هست ..!

                      


~ Continue ~
مامان مریم ~ ~ يکشنبه 12 بهمن 1393

بازم سلام عشق من...ماه قشنگ منم رو به اتمامه ..ماه تولد من ..زندگی موهبت بزرگیه عزیزم و تولد برای من آغاز این موهبت و زندگیه قشنگیه که بودن کنار تو و مصطفای عزیزمو برام مقدر کرده..مهتابم عاشق زندگی باش با همه ی ابعادش ،خوبی و بدی ،دارایی و نداری ،سلامت و مریضیش و غم و سختیش..زندگی نعمت بزرگیه و ستودنی ..تا میتونی عاشق باش و به دنیا عشق بده که زندگی مفهومی غیر این نداره..شاد باش و بذار گرمای لبخندت همه ی یخها رو آب کنه..

عزیز دلم مقاومتت برای مهد رفتن بالاخره نتیجه داد و یه روز صبح که میخواستم حاضرت کنم بری مهد با چشمای گریون گفتی میخوام تو خونه باشم و بخوابم..منم گفتم باشه بذار بخوابه ،تلویزیونو برات روشن کردیم و صبحانه و میوه هم گذاشتیم و یه آیت الکرسی خوندیمو سپردیمت به خدا..البته بابا مصطفی چون محل کارش نزدیک خونس یکی دوبار بهت سر زده بود ..خلاصه که این ماه شیفتای صبم معمولا تا 11-12 خوابی و بعد مامانی بزرگ میان دنبالت و میبرنت خونشون عصرا هم که باباجون پیشته...البته به فکر پیداکردن یه پرستار خوب و مطمئنم هستیم که خیالمون از بابتت راحت باشه.

خوشمزه نوشت :

*مهتاب : " مامانی خونه ی مامانی بزرگ که بودم ،مامانی بزرگ منو متر کرد "

چند متر بودی عزیزم ؟ 

"بلندددد متر ! "

* داشتیم آلبوم عروسیمونو با هم میدیدیم ورداشتی میگی " مامان چرا اینقد ساکت بودی ؟! "

* مهتاب در حال خوردن نون و ماست :" من عااااشق نون و ماستم !!" 

                                                      

خداروشکر بابت اینکه یه بار دیگه تولدمو کنار عشقام جشن گرفتم ..خداروشکر که امید هست برای زنده بودن حتی توی این شرایط سخت و سنگین کشورمون..خداروشکر که نعمت سلامتی هست تا به امیدش روزای سخت بیماری رو تحمل کنیم..و خداروشکر که خدایی داریم که مراقبمونه..

ادامه مطلب چند تا عکسه...


~ Continue ~
مامان مریم ~ ~ سه شنبه 25 آذر 1393

رسیدیم به اول آذر ..پاییز هم به ماه آخرش رسید..واقعا در تعجبم ازین گذر بی محابای روزها و شبها...زندگی با تمام توانش در جریانه وما که غرق این جریان سیال و زلال و پر فراز و نشیب هستیم...و تو دخترک زیبای من که هر روز زیباتر و تواناتر از قبل به زندگیه ما لبخند میزنی..

12 آبان امسال نتونستم برات پست بذارم ولی شدیدا به یاد 12 آبان سه سال پیش بودم...هوا و عطر وبوی خونه منو میبرد به اون روزای لعنتیه دوس داشتنی..حالت تهوعای تموم نشدنی و به هر بهانه..ویاری که به خونه و بابا داشتم ! ...یه ماهی که نتونستم پامو تو خونمون بذارم و مامان که همیشه با محبت تموم سفره رو توی آفتاب حیاط مینداخت و نعناهای تازه ی باغچه رو میچید تا بلکه بتونم یه لقمه غذا بخورم ...بالا آوردنا وخرابکاریای که تو خونه میکردم و حس تمیز کردنشم نداشتم و بعد یهو میدیدم بابا مصطفی همشونو تمیز کرده ...صبحهای زود که از خواب بیدار میشدمو اینقدر ضعف داشتم که کنار تختت حتما باید خرما یا بیسکویت میبود ...و باز تهوع تهوع تهوع ....12 آبان هر سال شروع این دوره ی سخت اما پر از خاطره س ...روزی که فهمیدم دارم مادر میشم...و تو در وجودم جوونه زدی...و چقدر خوشبخت بودم من اونروز ...

و البته 12 آبان امسال 40 امین ماهگردت هم بود ...فرشته ی 40 ماهه ی من..و من به سنت هر ماه به چشمای پر ستاره ات خیره شدم و برای خودم جشن گرفتم ...

به برکت حضور تو این 40 ماه پر از عشق و خیر بوده..و هر روز عشقی که تو این خونه موج میزنه بزرگتر و عمیق تر میشه ...

               

خداروشکر میکنم برای دیدن اون خط دوم کمرنگ که آرزوی خیلیاس..برای چشیدن حس مادری..برای سلامت و شیطنتتت و برای اذیتات ..شکر میکنم برای سقفی که مارو کنار هم جمع کرده ..برای گرمایی که تو این شبای سرد زیر این سقف جاریه...

ادامه مطلب و روز نگار این ماه...

 


~ Continue ~
مامان مریم ~ ~ جمعه 30 آبان 1393
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 20 صفحه بعد

کد هدایت به بالا