نفس ما مهتابنفس ما مهتاب، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 21 روز سن داره

فرشته کوچولوی ما مهتاب

عکس آتلیه یک سالگی دخترم...

این عکسو مشهد گرفتیم درست 3روز بعد تولدت...برای عروسی عمو حمزه رفته بودیم مشهد...من یه چند ساعتی توی آرایشگاه بودم و تو وبابا خونه عمو مرتضی بودین...خلاصه وقتی با بابا اومدی دنبالم حسابی لبات خشک بودو دلت واسه مامانی تنگ شده بود..  وما هم سریع چند تا عکس گرفتیم یه دونه عکس 3تایی خوشگلم گرفتیم و بزرگ کردیم واسه اتاق خوابمون...تو عروسی هم همش پیش بابایی بودی و اصلا اذیت نکردی..خیلی خوش گذشت... ...
5 آبان 1391

هندونهههه....

دخترم عاشق هندونه بودی... اینقدم قشنگ و با ادا میگفتی "اندونه" که توی فامیل معروف شده بودی و همیشه ورد زبونت هندونه بود..بابا هم برات یه توپ هندونه ای خریده بود که خیلی دوسش داشتی...عمه جون(عمه دون) میگفت اگه یه وانت هندونه بخریم و تو رو بذاریم که بگی"اندونه اندونه" سه سوت فروش میره... .اینم چند تا عکس از هندونه خوردنت...دیشبم دخترم با بابایی اومد دنبالم و توی ماشین گیر داد به دی دی...و یه کم که خوردی گفتی" مامانی بوس"..بعدم دستاتو دور گردنم حلقه کردیو بوسم کردی...منو بابا رو میگی کلی ذوق کردیم...چقد تو ماه و مهربونی آخه.. .شبم تو خونه داشتی دی دی میخوردی که یهو ول کردیو گفتی" خسه شدم"!!! ...خسته شدی!!!آخه من چه جوری تورو نخورم مامانی.. .ق...
4 آبان 1391

دست و پاهای کوچولوت...

من همیشه عاشق دست و پاهای کوچولوت بودم واسه همین همیشه ازشون عکس میگرفتم اینا اولین عکسایی که از دست و پاهای فرشته ی کوچولوم گرفتم...خیلی نازن نه؟؟!! قربونت مشتای گره کرده ات بشم من مامان جونم...البته این اصلا نشونه ی خسیس بودن نیستا...بوووووس ...
4 آبان 1391

دخمل عینکی...

نمیدونم این دخمله چه عشقی به این عینک مامان داره...همیشه در صدده که ورش داره...هر دو تا دسته اشم شکسته...که تعمیرش کردیم..آخه اگه یه نوام بخرم بازم همین بلا رو سرش میاری...قربونت برم من با اون دندونای موموشیت.. . جوگیرم شده دخملم...از بالا عینکش داره نیگام میکنه. ..   ...
3 آبان 1391

تولد 100 روزگیت...

صد روزگیت مصادف شده بود با تولد امام رضا ما هم با بابا یه کیک گرفتیمو جات خالی تا آخرش خوردیم...توام فقط گریه کردی آخه خیلی خسته بودیو خوابت میومد و اصلا حوصله ی این قرتی بازیا رو نداشتی... از بیرونم اومده بودیمو جات خیس بود ،بچه ها هم که حسابی چلونده بودنت و اونوقت ما هم وقت گیر آورده بودیم..خداییش حالا که فکرشو میکنم حق داشتی به خدا....دیوونتم ببخشید... ...
2 آبان 1391

روزانه ها...

سلام عزیزم... امروز خدا رو شکر صبح که میخواستم بیام اداره خواب بودی ومن گریه ی تو نازنینمو ندیدم خیلی ممنونم هرچند ساعت 7واسه خوردن شیر بیدار شدیو و قبل هر چی سوال کردی"خاله خاله کجاست؟"...بمیرم من که نگران اومدن پرستار و رفتن مامانی قربونت برم من... دیروز روز خوبی بود..از اداره که اومدم با هم رفتیم آب بازی...بعدش برات جیگر کبابی کردم و توام خیلی قشنگ خوردیشون..آخه دلم میخواست دخترمو بعد مریضی اش تقویت کنم...بعد ناهار هر کاری کردم نخوابیدی و با اومدن بابا کلن خواب از سرت پرید ولی عوضش کلی با هم بازی کردیمو منو شگفت زده کردی...آخه بعد اینکه خسته شدی گفتی"لا لا کنیم" بعد شروع کردی به خوندن لالایی ات"مهتاب لالا..مهتاب لالا...آمد دوباله مه...
2 آبان 1391