ترس...
عزیز دل مامان سلام... دیروز عصر شیفت بودم ساعت 12:30 خوابوندمت و بعد از اومدن پرستارت(خاله خاله) اومدم اداره...ساعت 6:30 وقتی دیدم با بابا اومدی دنبالم کلی ذوق کردمو همه ی خستگیام در رفت..بعد با هم کمی تو خیابونا گشتیم و با هم رفتیم پارک خودت پیش هاپو ...یه کم بازی کردیمو چون هوا یه خورده سرد بود زودی سوار ماشین شدیم...قربونت برم که هنوز به مغازه بستنی فروشی نرسیدیم به بابا میگی "مسنی بخریم؟" ...آخه تو چجوری آدرسا رو به این خوبی یاد میگیری جغله ی مامان؟؟ ...بعش باز هوس "کوفک" یعنی پفک کردی...البته بابایی اجازه نمیده تو پفک بخوری عوضش برات پاپ کورن خرید ورفتیم خونه...با بابایی داشتیم شام می خوردیم که یه صدای افتادن و بعد گریه ی تو ما رو از ج...








