نفس ما مهتابنفس ما مهتاب، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 21 روز سن داره

فرشته کوچولوی ما مهتاب

یعنی عاشقتم دخترم...

عسل مامان اولش یه عالمه قربون صدقه ات برم که از مامانت دفاع کردی .فدات بشم که اینقد فهمیده و مهربونی .همه جوره عاشقتم در بست...آخه نمیدونین این خوشگل خانومم چیکار کرده...! ..من که قند تو دلم آب شد وقتی فهمیدم...الانم هر وقت یادم میاد کلی نیشم باز میشه و میخوام که محکم فشارت بدم مگه میشه آخه نخوردش ؟؟میگی چیکار کرده؟؟ گوش کن: دیروز مامان بزرگ حاجی(مامان بابا مصطفی) اومده بود خونمون وداشت واسه مامان بزرگ(مامان مامانی مریم) تعریف میکرد که روز جمعه که مهتاب پیشم بود و مامانش سر کار بوده سر ظهر هوس "دی دی" کرده بود و منم بهش گفتم مامانی مریم بده نمیاد بهت دی دی بده..اته مامانی..ولی مهتاب هیچی نگفت دوباره گفتم اته مامانی بد.....
30 آبان 1391

یا حسین....

امروز شروع ماه پر احساس و معنوی محرمه...ماهی که فرق نمی کنه از چه طیف و طبقه و مسلکی باشی ،همه با شنیدن نام "حسین" یک شکل و یک صدا مظلومیتش رو فریاد میکنن...همه با شنیدن نام علی اصغر گلوشون میشکافه و با ابوالفضل مردانگی رو زمزمه میکنن...با زیبنب اشک میریزن و با رقیه آغوش گرم پدر را در کوچه های اسارت طلب میکنن و با حسین...وبا حسین.... اللهم ارزقنی شفاعه الحسین یوم الورود از همه در این ماه پر اجابت التماس دعا داریم......... ...
26 آبان 1391

کلوز آپای مورد علاقه من...

ا مروزم نتونستم عکسای جدیدتو بذارم ...واسه همین یه ایده ی جدید بکار بردمو گفتم چند تا عکستو تلفیق کنم و یه عکس برات درست کنم امیدوارم خوشت بیاد... بد نیست نه؟؟؟البته من فتوشاپ اینا ندارم که با word این کارا رو کردم...اگه فتوشاپ داشتم یه قاب خوشگلم واسش میذاشتم...مامانتم شنگوله ها....فدات بشم من ....اینجا از هر سنی یه عکس هست...میشه گفت مهتاب در یک نگاه.... ...
25 آبان 1391

جشنواره زعفران....

عزیزم امروز با هم رفتیم جشنواره ملی زعفران و کلی بهمون خوش گذشت مخصوصا به تو ..آخه عاشق اون آقا خرسی شده بودی که توی غرفه ها راه میرفت وهمش میرفتی بغلش ..آقاهه هم خیلی ازت خوشش اومده بود و میگفت همه ی بچه ها از من میترسیدن خدا رو شکر یکی از من خوشش اومد..بعدشم کلاهشو ورداشتو بوست کرد..میخواستم عکساتو بذارم ولی رم ریدرم خرابه وفعلا نمیشه..بعدشم رقص محلی دیدی با بچه های گروه سرود محلی عکس گرفتی..چادرای عشایری و کلی غرفه ی رنگارنگ..آخر از همه هم سوار قطار شدیو عکس گرفتی..خلاصه روز خوبی بود و کلی بهمون خوش گذشت...یه باغ وحش کوچولو هم تو نمایشگاش زده بودن که قشنگ بود ... مامان نوشت:داشتم قسمت داشبورد وبلاگ رو با مهتاب می دیدم وقتی ستاره قسم...
24 آبان 1391

روزای بی حوصلگی مامان...

سلام عزیزم...این چند روزه خیلی بی حوصله ام منو ببخش مامانی که اونجوری که باید نمیتونم برات وقت بذارم...چقد بده که ما آدم بزرگیم با کلی فکرا و غصه های رنگارنگ که نمیذاره اونجوری که دلمون میخواد با تو بچگی کنیم...دلم میخواست یه بچه بودم که میتونستم با فکر و وقت باز باهات بازی کنم و با خنده هات بخندم...همه وقتم ،فکرم و زندگیم مال تو باشه و هیشکی این دنیای قشنگو با حرفا و کاراش خراب نکنه ...منو ببخش که از غمام واست میگم ولی هیچ مادری همیشه بدون خستگی و غم نیست چون مادر بودن یعنی داستان یک دست و 5تا هندونه...باید دختر بودن،همسر بودن،مادر بودن،خانه دار بودن،شاغل بودن رو با هم انجام بدی و همه هم ازت راضی باشن...خیلی سخته دخترم البته قسمت شیرینش تو...
24 آبان 1391

نی نی جدید...

سلام گل قشنگم... الان اداره ام و خیلیم دلم برات تنگ شده... دیروز با هم رفتیم خونه ی دختر دایی مامان که هفته ی پیش دخمل دومش به دنیا اومده...مثل همیشه ماه بودی و "درسا" کوچولو رو هم دوست داشتی...تو خونه همش میگفتی" بلیم نی نی بگل کنیم" ولی اونجا حواست بیشتر به بازی بود...خلاصه بعدشم رفتیم خونه مادربزرگ و وقتی به خونه رسیدیم از خستگی خوابت برد...عزیزم خیلی دوست دارم..منو به خاطر کم و کاستیها و مشکلاتی که گاهی پیش میاد ببخش....این گلو بابا برام آورده تقدیمش میکنم به تو و میخوام که همیشه شاد و خوشحال کنارم بمونی.. . ...
22 آبان 1391